تبليغاتX
قصه های دل
حرفهای دلتنگی
 

 

شب پشت پنجره ها

آهسته نجوا می کند:

"نگران نباش!

تنها و تنها

با خودت صادق باش!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:54  توسط بیگانه  | 

حالا که رفته ای

ریشه هایت را

به رود خانه سپرده اند

بگو

این بار بگو

از دریا و اقیانوس

به کجا می روی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:58  توسط بیگانه  | 

باران که می بارد تو در راهی

باران گل ُ باران نیلوفر

باران مهر و ماه و آیینه

باران شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی

از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و اشتی لبریز

با ابر و آب و آسمان جاری

غم می گریزدُ غصه می سوزد

شب می گذارد ُ سایه می میرد

تا عطر آهنگ تو می رقصد

تا شعر باران تو می گیرد

از لحظه های تشنه بیدار

تا روزهای با تو بارانی

غم می کشد ما را تو می بینی

دل می کشد ما را تو می دانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:50  توسط بیگانه  | 

 

روزها را بر برگ درختان رنگ می کنم تا تو بیایی

قرمز

زرد

قهوه ای

سبز..........

می دانم بابهار

باز خواهی گشت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:14  توسط بیگانه  | 

تنها و بی کس

گام بر میدارم

در جاده های نا امن

زیر باران غم

گام بر می دارم

بسوی افق نا معلوم

من

اینجا تنها ترینم

و تو ندانستی

چقدر تنهایم

در پرده ای از ابهام

پیش میروم

بی آنکه بدانم

آینده چه ارمغانم خواهد داد

صدایی مرا میخواند

لحظه ای درنگ!

به پشت سر مینگرم

مه ای غلیظ

ابتدای جاده را محو کرده

اکنون در نیمه راه تردید

ایستاده ام

نه راه پیش مانده مرا

نه راه پس

سایه های تردید

چون زخمه تار

بر دلم  می نشیند

آسمان تاریک

جاده گم

راه بی انتها

من تنهایم

باران می بارد

کاش

بارن

بردلم می بارید

یا بر ذهنم

و می شست

همه غمها را

و

همه تردید ها را

زندگی ادامه دارد

نقطه

سر خط

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 22:29  توسط بیگانه  | 

دلتنگی های آدمی را

باد ترانه ایی می خواند٫

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده میگیرد٫

و هر دانه ی برفی

به اشکی نریخته می ماند.

سکوت

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده.

در این سکوت

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو

و من.

شاید بخت یاری ماست

که آنچه می خواهیم

یا به دست نمی آید

یا از دست می گریزد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:57  توسط بیگانه  | 

آفتابگردان به سوی نور می چرخد

و انسان به سوی خدا

آفتابگردان فاصله ها را با نور پر می کند

و انسان با ..........

راستی انسان با چه فاصله ها را پر میکند؟

نام آفتابگردان همه را به یاد خورشید می اندازد

اما نام انسان آیا کسی را به یاد خدا می اندازد؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:41  توسط بیگانه  | 

لحظه ها را می شمارم

و بغض مجالم نمی دهد

اشگ می ریزم

و غم مجالم نمی دهد

سایه ها را می شمارم

و ابر مجالم نمی دهد

رویا ها را می شمارم

 باد مجالم نمی دهد

ایکاش دمی هم

مرگ مجالم نمی داد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:40  توسط بیگانه  | 

ميگن مردم عوض شدن!

ديروز يك اعلاميه چاپ كردم با عكس خودم!

روش نوشتم : اين فرد گمشده!

اونو توي ايستگاه قطار چسبوندم!

خودم هم نشستم زير عكسم!

تا شب همونجا موندم!

هيچكس توجهي بهم نكرد ، نه منو ديدن ،نه اعلاميه رو!

نمي دونم اگر مردم عوض نشده بودن چيكار ميكردن!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:37  توسط بیگانه  | 

تو قله خیا لی و تسخیر تو محال

بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

روزها میگذرند

تندتر از باد

سیاه تر ازشب

و غمگین تر از جمعه

ایکاش

دستهای نوازشگرت

مرهمی بود بر همه تاریکی ها

ایکاش

شانه هایت مامن امنی بود برای خستگیهام

ایکاش............!

امروز که محتاج توام

دریایم!

روزها میگذرند

تند تر از باد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:51  توسط بیگانه  |